گردشي در تفكرات حسين پناهي
«بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستارها تسکنیم
چرا صدایم کردی؟چرا؟
سراسیمه و مشتاق سی سال بیهوده در انتظار تو ماندمو نیامدی
نشان به آن نشان،که
دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود و فلسفه بود و
ساندویچ دل و جگر...»
او حسین بود.پناهی بود.خودش را در آیینه روزگار می دید،با خود انس می گرفت و در نهایت خودش را فکر می کرد.حسین پناهی شاید هیچگاه فکر نمی کرد که اگر آن روز از روستای خود رهسپار قم نمی شد این همه سوال و کوهی از محال برایش قد علم نمی کرد.گویا تقدیر او چنین نوشته شده بود.اما آیا او به تقدیر اعتقاد داشت؟
صدا او در آلبوم«ستارها» با آلبوم«سلام،خداحافظ» کلی فرق می کند.هرچند که در آلبوم سلام،خداحاظ کلامات نوع اعتراضی به خود می گیرند ودر آهنگ هفده که مناجات او با معبودش است اوج می گیرد.در آنجا که می گوید:
« تازه دیدم که فهم من چقدر کمه،اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستم،گفتی ببند چشماتو وقت رفتن،انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه »
گذری می زند به زندگی های ابتدایی و شیرین روستایی در سال های دور و آن را مقایسه می کند با زندگی ماشینی امروزی.شاید او می خواهد بگوید که علم آنقدر ها هم که فکر می کنید شیرین نیست.چرا که با پیشرفت علم انسان تاوان لذت های ساده اما ماندنی عمرش را از دست خواهد داد.
گم شدن او در زمان و یا گم شدن زمان در او
در آهنگ شماره ی دو ، که تخیل بزرگ و باورنکردنیش از دنیای سیارها و کهکشان ها راهی به منزل پدریش هموار می کند سوالی برایش بوجود می آید که می گوید:
«من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان»
این جمله اشاره به آن دارد که بسیاری از مشغله های روزمره انسان را به اجبار از آسایش و آرامش و تفکر به زیستن را نابود می کند و وقتی که انسان به این مهم فکر می کند تازه افسوس گذر زمان را می خورد.
برخی از دوستان صدای محکم و سنگین پرویز پرستویی را که در اول آلبوم سلام ، خداحاظ با لحن فوق العاده زیبا بیان می کند را مناسب این آلبوم ندانسته و آن را با صدای هیتلر اشتباه می گیرند.در صورتی که آنجا که پرویز پرستویی می گوید:
«... به خاطر اینکه قلبم نترکه کله رو ول می کنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه گریه که دیگه آر نیست،خواب که دیگه کار نیست»
در حقیقت نوع پشیمانی خود را خطاب به زمانه بیان می کند.کافی است کمی انسان دقت کند تا درک کند.چرا که در ابتدای حرفهای پرستویی ما نوعی لحن تند را می شنویم اما وقتی که کم کم به انتها نزیک می شویم هر لحظه صدا نرم تر می شود و در آخر هم که خود زنده یاد پناهی مطلب را کامل میکند.
|
عنوان |
تاریخ نشر |
صفحه شمار |
تقدیم به |
|
به وقت گرینویچ |
بهار1384 |
96 |
تقديم به خداوند |
|
من و نازی |
بهار1384 |
96 |
اين دفتر را به جواد يساري تقديم ميكنم |
|
سالهاست که مرده ام |
بهار1384 |
140 |
به دوستم مهندس محمد حائري كه دارو ندارش را چاي و ميوه كرد به خورد ما داد تا بلكه يكي از آن جمع چهل نفره شاعر شود... |
|
چیزی شبیه زندگی |
1376 |
137 |
نه از خدا
|
|
نامه هایی به آنا |
بهار1384 |
60 |
برای آن خودم بابونه ای که راه می رفت
|
|
دو مرغابی در مه(نمایشنامه) |
1377 |
70 |
- |
|
کابوسهای روسی |
1376 |
119 |
به کوفی عنان که از رو نمی رود
|
|
ستاره |
1375 |
48 |
- |
|
بی بی یون(نمایشنامه) |
1377 |
375 |
- |
|
خروسها و ساعتها (مجموعه قصه) |
1377 |
159 |
- |

