تبليغاتX
ایستگاه اندیشه

ایستگاه اندیشه

... لطفا بیاید کمی به کودکی خود فکر کنیم.اینجا ایستگاه آخر است

گردشي در تفكرات حسين پناهي

«بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستارها تسکنیم

چرا صدایم کردی؟چرا؟

سراسیمه و مشتاق سی سال بیهوده در انتظار تو ماندمو نیامدی

نشان به آن نشان،که

دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت

و عصر

عصر والیوم بود و فلسفه بود و

ساندویچ دل و جگر...»

او حسین بود.پناهی بود.خودش را در آیینه روزگار می دید،با خود انس می گرفت و در نهایت خودش را فکر می کرد.حسین پناهی شاید هیچگاه فکر نمی کرد که اگر آن روز از روستای خود رهسپار قم نمی شد این همه سوال و کوهی از محال برایش قد علم نمی کرد.گویا تقدیر او چنین نوشته شده بود.اما آیا او به تقدیر اعتقاد داشت؟

صدا او در آلبوم«ستارها» با آلبوم«سلام،خداحافظ» کلی فرق می کند.هرچند که در آلبوم سلام،خداحاظ کلامات نوع اعتراضی به خود می گیرند ودر آهنگ هفده که مناجات او با معبودش است اوج می گیرد.در آنجا که می گوید:

« تازه دیدم که فهم من چقدر کمه،اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستم،گفتی ببند چشماتو وقت رفتن،انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه »

گذری می زند به زندگی های ابتدایی و شیرین روستایی در سال های دور و آن را مقایسه می کند با زندگی ماشینی امروزی.شاید او می خواهد بگوید که علم آنقدر ها هم که فکر می کنید شیرین نیست.چرا که با پیشرفت علم انسان تاوان لذت های ساده اما ماندنی عمرش را از دست خواهد داد.

گم شدن او در زمان و یا گم شدن زمان در او

در آهنگ شماره ی دو ، که تخیل بزرگ و باورنکردنیش از دنیای سیارها و کهکشان ها راهی به منزل پدریش هموار می کند سوالی برایش بوجود می آید که می گوید:

«من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان»

این جمله اشاره به آن دارد که بسیاری از مشغله های روزمره انسان را به اجبار از آسایش و آرامش و تفکر به زیستن را نابود می کند و وقتی که انسان به این مهم فکر می کند تازه افسوس گذر زمان را می خورد.

برخی از دوستان صدای محکم و سنگین پرویز پرستویی را که در اول آلبوم سلام ، خداحاظ با لحن فوق العاده زیبا بیان می کند را مناسب این آلبوم ندانسته و آن را با صدای هیتلر اشتباه می گیرند.در صورتی که آنجا که پرویز پرستویی می گوید:

«... به خاطر اینکه قلبم نترکه کله رو ول می کنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه گریه که دیگه آر نیست،خواب که دیگه کار نیست»

در حقیقت نوع پشیمانی خود را خطاب به زمانه بیان می کند.کافی است کمی انسان دقت کند تا درک کند.چرا که در ابتدای حرفهای پرستویی ما نوعی لحن تند را می شنویم اما وقتی که کم کم به انتها نزیک می شویم هر لحظه صدا نرم تر می شود و در آخر هم که خود زنده یاد پناهی مطلب را کامل میکند.

 

 

 

عنوان

تاریخ نشر

صفحه شمار

تقدیم به

به وقت گرینویچ

بهار1384

96

تقديم به خداوند
به پاس آفرينش هاي سپيد و سياه
و به ياد مارجا نيكا
آخرين آيه از كتابي مقدس كه
در خاطره جهان مانده است...

من و نازی

بهار1384

96

اين دفتر را به جواد يساري تقديم ميكنم
كه عمري شرافتمندانه آواز خواند
و گمان نكنم فهميده باشد
كه كتاب حضرت موسي انجيل است يا تورات

سالهاست که مرده ام

بهار1384

140

به دوستم مهندس محمد حائري كه دارو ندارش را چاي و ميوه كرد به خورد ما داد تا بلكه يكي از آن جمع چهل نفره شاعر شود...
و هيچ كدام نشديم

چیزی شبیه زندگی

1376

137

نه از خدا
نه از عشق، هیچ نگوییم
خود
از هرگفته ای گویا تریم
برای جلوگیری از هرج و مرج و پیش گیری از جذام یأس، با آمپول «تعریف های مدون» هنرمندان را واکسینه کرده ایم.
محصور در دایره ای که خروج از شعاعش، دار و ندار خاطی را به روی زمین « مصلحت» خواهد برد.
محرمانه می گویم :
دایره ای که علم برگرد « نیش» تست آمپول کشیده است بر دست لرزان و استخوانی هنر، « بنفش» شده است. ...

 

نامه هایی به آنا

بهار1384

60

برای آن خودم بابونه ای که راه می رفت

 

دو مرغابی در مه(نمایشنامه)

1377

70

-

کابوسهای روسی

1376

119

به کوفی عنان که از رو نمی رود

 

ستاره

1375

48

-

بی بی یون(نمایشنامه)

1377

375

-

خروسها و ساعتها

(مجموعه قصه)

1377

159

-

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 20:49  توسط علیرضا  | 

تمرکز در تاکسی؟!

تمرین تمرکز در تاکسی

ما انسان ها هر روز ممکن است اتفاقات جالب و شاید عجیبی برایمان اتفاق بیفتد.شاید ممکن است در پارک محل زندگیمان با فرد جدیدی آشنا شویم شاید ممکن است در طی یک روز با خود خلوت کنیم و به هرچیزی که با ما ساز مخالف می زند اعتراض کنیم.گاه این اعتراض ها با فریاد همراه است و گاه با ریزش باران چشم هایمان.نمی دانم!شاید یک زن کهنسال را از خیابان بگذرانیم یا با فروشنده ای بر سر جنس کالا جر و بحث کنیم.

خوب توجه کنید.نه!کمی واقعا توجه کنید.متوجه می شوید که برای اکثر کارهایتان نیاز به یک وسیله ی نقلیه دارید.این روزها هم که ماهیانه ها(یارانه ها) دلیل خوبی برای استراحت وسایل نقلیه در خانه است.

بس چه باید کرد؟ای بابا!این روزها چه کسی حال رکاب زدن دوچرخه را دارد.بس به ناچار باید به تاکسی ها پناه ببریم.آری درون این تاکسی ها یک دنیای پیچیده ای وجود دارد که برای مدتی کوتاه چنان ذهن ما را درگیر می کند که ممکن است تا چند ساعت هم به آن موضوع فکر کنیم.مثلا ممکن است یک راننده ی تاکسی از وضع نابسامان شهرداری برایت دردو دل کند.شاید با یک جمله درد تو را درمان کند.آری ! درمان کند.شاید از یک دوست دختر و دوست پسری که قبل از تو در اتومبیل بودند برایت سخن کند و شاید یک بحث محوری بین مسافرین تاکسی تو را وادار به واکنش کند.

 

این دنیای پیچیده و سردرگم برای اکثر انسان ها شناخته شده نیست.راستی! خوب فکر کن،ای بابا!گفتم خوب فکر کن نگفتم که فقط فکر کن..... عجب!!! یعنی خوب فکر کردن اینقدر برایت سخت است؟؟؟!!!!

برای اینکه خوب فکر کردن را تمرین کنی احتیاج به یک تاکسی دربست داری تا بتوانی برای مدتی کوتاه درصندلی عقب کنار پنجره سمت راست  خیره به انسان هایی که در حال آمد و شد هستند نگاه کنی و کمی به احوالات آنها نزدیک شوی و برای لحظه ای که در تاکسی هستی گوشهایت را به صدای رادیو عادت دهی.دقت کن که اخبار مهم را به خاطر بسپاری.با این کار هم قدرت تمرکز تو بیشتر شده هم اخباری را متوجه شدی و حتی شاید به احوالات انسان ها نزدیک شده باشی.تنها با این کار تو به قدرت تمرکز کردن می رسی.تلاش کن،تو می توانی.

راستی قبل از اینکه فراموش کنم این را برایت بگویم که باید مقصدت را ندانی و هروقت که احساس کردی که به قدرت تمرکز مطلق رسیدی از تاکسی پیاده شوی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 13:27  توسط علیرضا  | 

فاجعه ای دیگر در راه است...

فاجعه ای دیگر در راه است...

ای هنر دوستان.ای کسانی که حرمت هنر را می دانید.بدانید و آگاه باشید که فاجعه ی هنری دیگری در راه است.فاجعه ای که می تواند مرزهای هنر و هنرشناسی را برهم زند.آری!نام این فاجعه«جرم» است و متاسفانه باز مهر کمرنگ مسعود کیمیایی بر روی آن حک شده است.

 

کیمیایی این بار فاجعه ای عمیق تر از آنچه تصور می کردیم خلق کرده است.از بابتی خوشحال و مسرور هستم که او پی به یک اشتباه خود برد.اشتباهی که او را بعد از انقلاب هر روز کمرنگ تر از روزهای گذشته در بین مردم شناساند.از بابتی هم ناراحت و دلگیر هستم که با این کار خود ،نه تنها سعی در تضعیف چهره ی هنرمندانی چون حامد بهداد را در سر دارد بلکه می خواهد با این کار مردم را با حال و هوای تهران قدیم و دوستی های ریشه ای و محله ای پیوند دهد

اما آن اشتباه....

تذکر مهم:خوانندگانی که با احساسات ابداعی خود این نوشته را می خوانند به آنها توصیه می کنم که ادامه ی این نوشته را مطالعه نکنند و به دنبال تبلیغ کتاب دو جلدی هشتصد صفحه ای شناخت نامه کیمیایی در وبلاگ خود بیندیشند.

آری!سخن از اشتباه عجیب کیمیایی بود....

قبل از هرچیز باید گفت که کیمیایی مترجم خوبی هم هست.اگر شما دقت کنید اکثر دیالوگ های فاجعه های بعد از انقلابش نشعت گرفته از کتبی است که راجع به صادق هدایت گرداوری شده.فقط او توانسته با کمی تغییر در کلمه ها و جابجایی، آنها را در قالب شخصیت های قصه ی خود جاسازی کند.برای مثال می توان گفت:در قصه ی حکم.شخصیت معروفی(که  استادعزت الله انتظامی آن را بازی کرد) در خانه ی خود خطاب به بهرام رادان می گوید:

جوون که بودم با صادق هدایت خیلی رفیق بودم.اون (صادق هدایت)می گفت که آدمی تو زندگی دارای یک سرمایه بزرگی به نام خودکشی.وقتی از همه خسته شدی برو سراغ سرمایت.

به صراحت می توان گفت که این دیالوگ را استاد انتظامی از جیب راست کت خود در نیاورده که، بلکه نویسنده این دیالوگ آن را با اقتباس از کتاب هایی که راجع به هدایت نوشته شده(یادداشت های پراکنده و...)در قصه ی خود به کار برده است.

اما اشتباهات پی در پی او بعد از انقلاب

همانطور که قبلا در فیلم شناسی کیمیایی خدمت شما دوستان عرض کردم مسعود کیمیایی بعد انقلاب ایران یک متقلب است.البته باید این را بگویم که من او را از روی قصه هایش بعد از انقلاب تحلیل کردم و فهمیدم که او می خواهد شبیه به آنتونی رابینز،پائلوکوئلیو که روانشناسان مطرحی هستند زندگی کند اما نتوانست و هیچ وقت دیگر هم نمی تواند.او می خواست با دیالوگ هایی عجیب و گنگ که حاصل ماهها تلاش او در خواندن فرهنگ لغت دهخدا بود خود را به نوعی به آنها نزدیک کند.اما او باز هم بعد از قصه ی ضیافت این نقص را نفهمید و پس از گذشت چند سال بعد او به این نقص پی برد و به ناچار وقتی دید که پسرش نه تنها در فیلم های خود بلکه در سریال های تلویزیونی هم در بیان دیالوگ ها دچار مشکل است از دوبلورهای به نام ایران امثال آقای جلیلوند واسماعیلی و حتی خانم شکوهمند کمک بگیرد.و به قول خود کیمیایی «حالا آنقدر پیر و ناتوان شدم که باید پسرم را به دست شما بسپارم».

خوشحال و مسرور هستیم که او سعی در رفع این نقص دارد اما به چه قیمتی؟

باید صدای پل نیومن حتما روی چهره ی حامد بهداد باشد تا فیلم جالب و زیبا شود؟بیانی که خود حامد بهداد دارد ستودنی است.مثالش را می توانید در فیلم کسی از گربه های ایرانی خبر نداره ساخته ی بهمن قبادی سکانسی که در دادگاه است و به قاضی پرونده التماس می کند بیابیم.آیا با این کار ما به هنرمندان لطمه نمی زنیم؟؟؟

در گذشته فیلم های ایرانی دوبله می شد.آری درست است اما شما بیایید دانش هنری هنرمندان آن زمان را با دانش هنری هنرمندان این زمان بسنجید

یقینا دانش هنری امروزی مثل بیان ،میزان سن ،ری اکشن و... بسیار بالاتر از  دانش هنری آن زمان است.بنابراین احتیاجی به دوبله نیست.مگر در مواقعی اظطراری و در فیلم هایی که زمان زیادی را می طلبد و با صدای خود هنرمندان آن فیلم باشد.مثل مدار صفر درجه حسن فتحی.

بی تردید خود مسعود کیمیایی هم دچار استرس و اظطراب هست.چرا که می داند که احتمال این هست که همان عده ای که هنوز مرگ نام و هنر او را نپذیرفته اند دیگر به سالن ها نیایند.اگر اینگونه پیش برود او در آینده ای نزدیک با امثال رضویان و شفیعی جم و عطاران و... باید رقابت کند.

حرف آخر:

من به عنوان یکی از دوست داران مسعود کیمیایی قبل از انقلاب،مسعود کیمیایی که گوزنها را روایت کرد از امثال ،استاد عزت الله انتظامی،پرویز پرستویی،جمشید مشایخی،داریوش مهرجویی،فریدون جیرانی خواهش می کنم که به این شخصین برجسته ی سینمای ایران قبل از انقلاب کمک کنند تا از این روزها بگذرد و دوباره به روزگاران سابق خوش خود برگردد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 13:58  توسط علیرضا  | 

بابک بیات

بابک بیـــــات

بابک بیات را می توان تعریف شکوفایی یک استعداد بی نظیر ایرانی دانست.او با فکر هایش نت موسیقی را می نوشت.در فیلم شاید وقتی دیگر ساخته بهرام بیضایی اوج هنر او به گوش می رسد و یا در قطعه جنگل،علی کنکوری هنگام گوش دادن به این موسیقی تمام افکار و آرمان هایی که در آشوبی از افکار های رنج کشیده ذهن در تلاطم موج بی وفایی هاست  خود را پیدا می کنند و دوباره به یکدیگر ایمان میاورند. بابک بیــات از میان ما رفت.همچو احمد شاملو،حسین پناهی،فرهاد،صادق هدایت و... اما گمان نکنم که شاهکارهای ماندنی از میان انسان ها رفته باشد.

انسانی بود که در مقابل افکار پدرش که معتقد بود که او تحصیلات خود را در دانشکاه نظامی ادامه می داد مقابله کرد و با بزرگان موسیقی همچون ایرج جنتی عطایی شاعر ترانه سرا و نمایشنامه نویس آشنا شد و از همان سن 19 سالگی موسیقی را فرا گرفت تا آنجا که سیمرغ بلورین جشنواره فجر را از آن خود کرد.او هنوز در افکار ما نت موسیقی می نویسد.

علیرضا

ساده و مفید از استاد بابک بیات

بابک بیات در سال 1325 در شهر تهران به دنیا آمد. از سن 19 سالگى در اپراى تهران و زیر نظر خانم اولین باغچه بان، آقاى ثمین باغچه بان و نصرت الله زابلى با موسیقى کلاسیک و جهانى آشنا شد و در حدود پنج سال همکارى خود را با این اپرا ادامه داد. بعد از آن با محمد اوشال آهنگساز و رهبر ارکستر جاز فولکوریک دوستى عمیقى پیدا کرد که این دوستى به ادامه هارمونى و آکومپانى مان و فراگیرى دیگر اشتیاقات موسیقایى بیات منجر شد.

ایرج جنتى عطایى شاعر و ترانه سرا و نمایشنامه نویس که از دوران کودکى تا قبل از انقلاب با بابک بیات همگام با هم موسیقى ترانه را ادامه دادند، در زندگى بیات و خانواده اش بسیار موثر بود. این دوستى به ساخت ترانه هاى بسیارى از جمله: غریبه، جنگل، بن بست، خونه، فریاد زیر آب، على کنکورى، تپش، خاتون، سایه، خورجین (بانوى شرقى)، فصل بد خاکسترى (روح بزرگوار)، سقف، هیچ کسى مثل تو نبود، طلایه دار (اى بزرگ موندنى) و بسیارى ترانه هاى دیگر منجر شد.

بابک بیات موسیقى فیلم را با فیلم غریبه که با همراهى واروژان ساخته شد، شروع کرد. بعد از فیلم غریبه، بیات موسیقى فیلم هاى: خوشید در مرداب، شب آفتابى ( با ترانه عروسک قصه من)، برهنه تا ظهر با سرعت، فریاد زیر آب، سریال چنگک و بسیارى موسیقى فیلم هاى دیگر را ساخت.

بعد از انقلاب بابک بیات فعالیت موسیقى را در شرکت ابتکار، همراه با دوستش ابراهیم زال زاده و با کاست قاصدک، زندگینامه صمد بهرنگى و به صورت ترانه هاى کودکانه خانم سیمین غدیرى آغاز نمود. پس از آن برای کاست خروس زرى، پیرهن پرى به همراه احمد شاملو و کاست هاى سکوت سرشار از ناگفته هاست و چیدن سپیده دم را با صداى احمد شاملو موسیقى ساخت.

بابک بیات موسیقى فیلم را در بعد از انقلاب با فیلم مرگ یزد گرد ساخته بهرام بیضایى شروع کرد و در سال 1362 موسیقى فیلم هاى نقطه ضعف و ریشه در خون را ساخت و در سالهاى بعد براى فیلم هاى شاید وقتى دیگر و مسافران ساخته هاى بهرام بیضایى، سریال سلطان و شبان، کشتى آنجلیکا، عروس، پرده آخر، طلسم، مرسدس، جهان پهلوان تختى، دستهاى آلوده، اتوبوس، قرمز، دو زن، شیدا و در حدود 90 فیلم سینمایى موسیقى نوشته است و آخرین سریالى که وى براى آن موسیقى ساخته است سریال ولایت عشق است.

بابک بیات در سال 1369 پس از چند بار کاندید بودن براى موسیقى فیلم بالاخره این سال وقتى که از پنج کاندید موسیقى فیلم سه بار نام او را اعلام کردند جایزه سیمرغ بلورین فجر را براى فیلم عروس دریافت کرد. همچنین در سال 1375 وقتى که از بین چهار کاندید دو بار نامش اعلام شد، مجددا سیمرغ بلورین را دریافت نمود. در خانه سینما براى فیلم ساحره جایزه اول موسیقى فیلم را دریافت کرد. در جشن گزارش فیلم جایزه بهترین آهنگسازى را براى صد سالگى سینما از آن خود کرد.

در سال 1381 در مراسمى که در شیراز برگزار شد از بابک بیات و چهار هنرمند بزرگ دیگر ایران تقدیر به عمل آمد. همچنین در همین سال و در مراسمى دیگر از بابک بیات به خاطر یک عمر تلاش در زمینه ترانه ایران تقدیر شد که در این مراسم پیامهایى از ایرج جنتى عطایى، بهرام بیضایى و... قرائت گردید.

از دیگر فعالیتهایى بابک بیات در این سالها ساخت قطعه کرال و ارکسترال "سرزمین خورشید" بود، که در سال 1376 توسط ارکستر سمفونیک تهران و به رهبرى استاد "فریدون ناصرى" اجرا شد.


بابک بیات در کنار ساخت موسیقى، حدود هشت سال در دانشگاههاى تهران مشغول به کار بوده و موسیقى فیلم تدریس مى کرد. وی همیشه از دوستانش مانند محمد اوشال، ایرج جنتى عطایى، خسرو شریف پور و مهندس فریدون حمیدى و ... که مشوق او بودند یاد مى کند. از دوستی اش با ایرج جنتى عطایى و خاطراتشان، از سفرش با احمد شاملو به کشور سوئد که موسیقى اش صداى شاملو را در شبهاى شعر در کنسرت هوست و چند جاى دیگر که به چند ماه انجامید همراهى مى کرد، و از خاطراتش با نصرت رحمانى : "زندگى بازی است، ما خود صحنه مى سازیم تا بازیگر بازیچه هاى دیگران باشیم، واى زین برد روان فرساى، من بازیگر بازیچه هاى دیگران بودم، گرچه مى دانستم این افسانه را از پیش، زندگى بازی است. و زمزمه مى کند شاملو را که : "همه لرزش دست و دلم، از آن بود که عشق پناهى گردد، پروازى نه گریزگاهى گردد، آى عشق آى عشق چهره آبیت پیدا نیست."

از شفیعى کدکنى مى گوید. از ایرج جنتى عطایى مى گوید و از پرسه هاى در کوچه پس کوچه هاى جنوب شهر تهران. از سینما رفتن هاى ساعت 11 صبح و سینما نیاگارا. از اسفندیار منفرد زاده و و دوستى هاى قدیمى و از ملودیهاى او که از بچه تهران قدیم صحبت مى کند. از جمعه، از رضا موتورى، فرهاد مهراد و شهیار قنبرى. از واروژان، از محمد اوشال و رفاقتهایشان که حتى بلنداى بلندترین سپیدارها هم به اندازه آن نیست. از بهرام بیضایى و استادى و احاطه اش در موسیقى فیلمى که قرار است برایش نوشته شود. از احمد شاملو و همسرش آیداى مهربان.

بابک به زندگى گذشته خود مى بالد واز بیان آن ترسى ندارد. از محله هاى جنوب شهر تهران و از آشنایى با ایرج جنتى عطایى در همین محله ها. سرآسیاب دولاب، خیابان شهباز، شکوفه، کرمان و آن همه خاطره از خانه محقرى که حتى کوچکترین صدایى به گوش همسایه ها نمی رسید و آغاز آهنگسازیش از همین خانه محقر 48 مترى بود. و خاطرات شیرین زندگى گذشته اش با پدر و مادر و دو برادرش که سراسر تعریف از عاطفه و مهربانى و فداکارى والدینش براى او بود. زمزمه کردن هنگام رفتن به دبیرستان با کفش سوراخ و ساختن ملودى تازه، در حالى که سرماى طاقت فرسا از سوراخ کفش تمام وجودش را فرا گرفته بود. میدان ژاله، چهارراه آبسردار و راه مدرسه و پدرش که دوست داشت او یک ورزشکار شده و به دانشگاه افسرى برود و زندگى نطامى را شروع کند. اما او با این تفکر پدر جنگید و موسیقى را دنبال کرد و به همین دلیل بدون حمایت پدر راه خود را ادامه داد.

در زندگى بابک مرگ پسرش بسیار اثر گذار بود. پسرش "مانى" که ده سال از بهترین دوران زندگى بابک را با او گذراند و تنها یک کودک سرمایه ذهنى یک پدر بود و شاید هم آن کودک، پدر بابک بود که خود را براى بابک ده ساله کرده بود و بعد بزرگوارانه و ساکت و عمیق، با فریادهایى از درونش مرد و بابک را به دنبال خود برد، که بابک موسیقى اش را بسازد و نزد زندگان بماند. او بسان عشق " ارف ئوس" رفت و بابک بسان " ارف ئوس" آنقدر نواخت، نواخت که خداوند پس از چهار سال کودکش را به او برگرداند. و این کودک نامش "بامداد" است، و خدا معجزه اى کرد و در کنار "بامداد"، "باربد" را هم به بابک هدیه کرد. بابک همیشه از دخترش "غزل" که در آینده نزدیک از هنرمندان نقاش خواهد شد و دو پسرش "باربد" و "بامداد" که موسیقى را دنبال میکنند، رضایتمندانه صحبت مى کند. و از همسرش که همیشه و در همه حال آرامش او را فراهم کرده است.

پهلوانان نمی میرند / آسیمه سر/ کتیبه / دلم گرفت / شب عشق / لیلای من کو / هم گریه / طپش / خسته نشو/ بوی سفر/ سیاه و سپید برخی از آثار مرحوم بابک بیات هستند

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 10:24  توسط علیرضا  | 

نظر سنجی

سلام دوستان عزیز و گرامی.از اینکه به این ایستگاه میاید ممنون.

می خواستم لطف کنید و حتما در نظر سنجی وبلاگ شرکت کنید.

یادتون نره شرکت کنید

اینم وبلاگ  دوست عزیزم حسین محمدی وبلاگ نویس برتر سال۸۷

راز موفقیت

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 23:12  توسط علیرضا  | 

جملات عاشقانه فروغ فرخزاد

عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیده ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ
شهر من گور آرزویم بود

Aghebat khate jade payan yaft

Man reside ze rah ghobar alood

Teshne bar cheshme rah nabordo darigh

Shahre man goore arezooyam bood

تو همان به که نیندیشی
من و درد روانسوزم
من از درد نیاسایم
من از شعله نیفروزم

To haman beh ke nayandishi

Mano darde ravansoozam

Man az dard nayasayam

Man az shole nayafroozam

زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می گیرد؟
یا که ما خود سایه های سایه های خود هستیم؟

Zendegi aya daroone sayehaman rang migirad?s

Ya ke ma khod sayehaye sayehaye khod hastim?s

گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو

Goftam khamoosh (Ari) va hamchon nasim sobh

Larzano bigharar vazidam be sooye to

Ama to hich boodio didam hanooz ham

Dar sine hich nist bejoz arezooye to

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را

Oo sharabe boose mikhahaad ze man

Man che gooyam ghalbe por omid ra

Oo be fekre lezato ghafel ke man

Talebam on lezzate javid ra

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

Aghebat band safar payam bast

Miravam , khande be lab , khoonin del

Miravam az dele man dast bedar

Ey omide abase bihasel

به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا ، آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را

Be chashmi khire shod shayad biyabad

Nahangah omido arezoo ra

Darigha , on do chashme atash afrooz

Be daman gonah afkand oo ra

چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟

Chera omid bar eshghi abas bast?s

Chera dar bestare aghooshe oo khoft?s

Chera raze dele divane ash ra

Be goshe asheghi bigane khoo goft?s

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی

Raftam , ke gom shavam cho yeki ghatre ashke garm

Dar labelaye damane shab range zendegi

Raftam , ke dar siyahi yek goore bineshan

Faregh shavam zekeshmakesho jange zendegi

این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گیریزی زمن و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم

In che eshghist ke dar sar daram

Man az in eshgh che hasel daram

Migorizi ze mano dar talabat

Baz ham koosheshe batel daram

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 13:51  توسط علیرضا  | 

دکتر شریعتی

دکتر علی شریعتی

طنین آوای من

اگر دیگر نگذاشتند زندگی را ببینم ،

گفته ام که نثرهایم را به چاپخانه بدهند تا چاپ کنند

اما شعرهایم را

که از دستبرد هر چشمی پنهان کرده ام،

بردارند و بی آن که بخوانند ،

همه را ببرند و در شکافته ی کوه ساکت تنهایی ام

صومعه ای هست کوچک و زیبا

و روحانی و مجهول ،

به آن جا بسپارند .

چه در همین صومعه است که من

از وحشت تنهایی در انبوه دیگران می گریختم

و به درون آن پناه می بردم.

همین جا بود که شب ها و روزهای سیاه و خفه و دردناک را به نیایش می گذراندم

در برابر سر در آن که به رنگ دعاست ،

گرم ترین و پرخلوص ترین سرودهای عاشقانه ام را

خاموش زمزمه می کردم.

و نغمه ی مناجات من ،

از چشم های پر اسرار مناره ای باریک و بلند آن

در آستانه ی هر سحرگاه و در دل هر شامگاه

و در بهت غمگین و اندوهبار هر غروب

در آن کوهستان خلوت و ساکت و مغرور تنهایی من می پیچید

و همواره انعکاس طنین آن در این دره ،

گرداگرد دیوارهای بلند و سنگی و عظیم کوهستان ، می گردد و می پیچد و می خواند.

حتی اگر برای همیشه خاموش شوم،

حتی دیگر نگذارند فردا برگردم ،

و باز آوای محزون تنهایی سنگین و رنج آلود روح تنهایم را

در زیر رواق بلند و زیبای صومعه ام زمزمه کنم ،

آری

حتی اگر فردا دیگر نگذاشتند که برگردم ،

حتی اگر دیگر نتوانستم آواز بخوانم ،

طنین آوای من که از درون صومعه بر می خاست ،

همواره در این کوهستان خواهد پیچید!

 

سه هم زبان

در زیر این آسمان می بینم که

عین القضاة در سمت راستم و ابوالعلا در سمت چپم ایستاده اند

و ما سه تن ، بی آن که با هم باشیم ،

با هم تنهاییم .

و زمان ، ما سه هم زبان را نیز

یک در حصار قرنی جدا

زندانی کرده است !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 13:49  توسط علیرضا  | 

فروغ جوان

فروغ جوان

زیباترین لحظه های زندگی در چشم فروغ شاعر ،لحظه های شاد و بی خیال کودکی است. عجیب است ، فروغ در شعر «آن روزها رفتند» از دوران نوجوانی،در آستانه جوانی ،با حسرت یاد می کند: اما در آخرین شعرش از جوانی هم در میگذرد و به هفت سالگی می رسد؛ می گوید:

ـ ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت،در انبوهی از جنون و جهالت رفت.
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست…

ایمان بیاوریم…، «بعد از تو»

روزهای کودکی،تنها روزهایی است که بر آن کودک پرشور و شر،به شادی و بی خبری گذشت. سالهای نوجوانی ، سال های شگفت و رویایی کشف رازهای بلوغ ؛ آغاز رنج و تنهایی دختر نوجوانی بود که در خانه احساس تنهایی و غربت می کرد ، و در مدرسه ، بجای تشویق ،استعداد نویسندگی اش را به جد نمی گرفتند.

 

فروغ فرخ زاد -

بازگشت شاعر به کودکی و آن یادهای شادمانه. معنایی جز این ندارد که زندگی سال های بعد ، سال هایی که زندگی ، چهره درنده خویش را به او نشان داد؛ تلخ و رنجبار بود. اما یاد کرد از سال های کودکی یک معنای ضمنی اجتماعی هم دارد: « درون مایه شعر آن روزها و ای هفت سالگی » دریغ بر معصومیت است. شکست معصومیت ،درون مایه مسلط شعر و داستان زمانه ماست. در جامعه مدرن و فرامدرن صنعتی ، آدم پیچ مهره ماشین بزرگ است . هویت ندارد . از خود بیگانه است. درون مایه رمان خشم و هیاهوی فاکنر ،سرود عاشقانه آلفرد پروفراک الیوت و ناتوردشت سالینجر ، حدیث از دست شدن معصومیت و بیگانگی انسان در جامعه ای از خود بیگانه است. شعر « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» پیام زوال و تباهی ارزش های انسانی است ؛ آینده در چشم شاعر ، تیره و تار است و وحشتناک. و اکنون دلهره و اضطراب انهدام است. در جامعه درنده خویی که «آدم گرگ آدمی است» جایی برای مهرورزی و شادی نیست . شاعر، از این وحشت ، به سال های شاد و بی خیال کودکی پناه می برد.


فروغ در آستانه بلوغ ، ناگهان آرام و تودار می شود. به «درون» پناه می برد. غم زده است و گوشه گیر.
این فروغ واقعی است، کودکی با روحیه دوگانه: عاصی و آرام ، پرخاشگر و تودار ، خشن و ظریف ، سرسخت و زودشکن ؛ و عجیب مهربان.
فروغ از سال های نوجوانی با آدم هایی تنها و بی کس و کار ، این دل شکستگان نومید، با همه وجود ، همدلی می کرد.
فروغی که بی حراس از جذام ، بی آنکه جذامی ها را زشت و چندش آور ببیند ؛ با آنها زندگی می کند و چنان رابطه ای با آنها برقرار می کند که گویی تنها کس و کار آنها است. سرانجام فروغ پسربچه یک جذامی را به فرزندی انتخاب می کند. من فکر می کنم با از دست شدن فروغ ، کسی که به راستی احساس تنهایی و بی کسی کرد، فرزند خوانده او بود که مادری مهربان را از دست داد. پسرک در سایه محبت ها و مواظبت های فروغ پر و بالی گرفت : فروغ برایش بهترین لباس ها را می خرید، به درس و مشقش می رسید و با کتابخوانی و نقاشی ، به زندگی پسرک معنایی داد.
فروغ خود ، آگاهانه ، راه بی برگشت شعر را برگزید . و برای اینکه زندگی اش را وقف شعر کند،تهی دستی ، سرشکستگی و دوری از خان و مان و فرزند را به ناچار تحمل کرد ، اما تسلیم سرنوشت کور نشد. کوشید تا از «من» محدود خود رها شود و شعرش فراتر از بیان غرائز و احساس های فردی باشد.
فروغ، اما،همه عمر «کودک» ماند؛ همان کودک عاصی ناسازگار ، که در سی سالگی از سرو کول مادر بالا می رفت،قاه قاه می خندید و خانه را سرشار از شور کی کرد؛ و ناگهان توی لاک خودش می رفت و درها را می بست.
این دوگانگی را در شعر فروغ هم می بینیم ؛ شعری که لحظه هایی از شوق و شور ، جان می گیرد. شعری پر از نیروی زندگی ؛ که ناگهان «فرو می رود» ؛ و سرد و تاریک می شود.
تضادی که در شعر فروغ هست: شور مرگ و عشق ، در همه شعرهایش پراکنده است. حس زوال در شعر فروغ از همین تضاد بر می خیزد. شعر فروغ فردی ـ اجتماعی است.
فروغ فرخ زاد زمانی نخستین شعرهایش را به چاپ سپرد که دوران رونق «صفحه ادبی» بود. او که تجربه سیاسی ـ اجتماعی نداشت ، به ورطه ی این ژورنالیزم بی هویت درغلتید. حتی برای گذراندن زندگی داستان و سفرنامه هم می نوشت و به مجله ها می سپرد. اما از همین مجله ها ضربه های سختی خورد و زخم خورده و نومید و خشمگین از آنها برید.
فروغ فرخ زاد زنی هوشمند و جوینده بود ، و برای گریز از هیاهوی ژورنالیزم و زندگی بسته و یکنواخت زوابط شخصی و محفلی ، به سفر رفت ؛ و در این سیر و سفر ، کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا در حد توان ذهنی خود آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه اش به سختی می گذشت ، به تئاتر و اپرا و موزه می رفت. زبان ایتالیایی را با شوق و پیگیری آموخت ، همچنین زبان فرانسه و آلمانی را.
فروغ جوینده و کمال طلب بود؛سفرهای او به اروپا ، آشنایی اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی ، ذهن او را باز کرد و زمینه ای شد برای تحول فکری او.
فروغ فرخ زاد همیشه تشنه یاد گرفتن بود. از هر فرصتی برای آموختن بهره می برد ؛ در خانه ، سر کار و در مهمانی های دوستانه . خانه اش پاتوق شاعران و نویسندگان شده بود. در محفل کوچک آنها در هر زمینه ای بحث و گفت و گو می شد. در همین ایام بود که فروغ با ترجمه شعر برجسته ترین شاعران غرب آشنا شد. فروغ خودش هم دستی در ترجمه داشت.
در واقع فروغ فرخ زاد در مدت زمانی بسیار کوتاه با کنجکاوی پایان ناپذیر و عطش آموختن ، دانش ادبی و شناخت هنریش را وسعت داد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 13:48  توسط علیرضا  | 

به یاد سهراب سپهری

به مناسبت ۱۵ مهرماه سالروز تولد سهراب سپهری

سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران در ۱۵ مهر ماه ۱۳۰۷ در کاشان پا به عرصه حیات گذاشت.

سهراب سپهری

خود سهراب می گوید :
… مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت ۱۲ ؛ مادرم صدای اذان را می شندیده است…

(هنوز در سفرم )

پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، و اهل ذوق و هنر بود وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.

… کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد…

(هنوز در سفرم )

پدر سهراب سر انجام در سال ۱۳۴۱ دار فانی را ودا گفت.

مادر سهراب، ماه جبین نام داشت او نیز اهل شعر و ادب بود؛که در خرداد سال ۱۳۷۳ درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال ۱۳۶۹ درگذشت.
خواهران سهراب : همایون دخت، پریدخت و پروانه .
محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.

سهراب از محل تولدش چنین می گوید :
… خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت…

(هنوز در سفرم)

سهراب در سال ۱۳۱۲ وارد مدرسه ابتدایی خیام (مدرس) کاشان شد.
… مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب … از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد….

(اتاق آبی)

… در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.

بی آنکه خدایی داشته باشم …

(هنوز در سفرم)

سهراب از معلم کلاس اولش چنین می گوید :
… آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد…

در خرداد ماه سال ۱۳۱۹ تحصیلات شش ساله ابتدایی را گذراند.
خرداد سال ۱۳۱۹ ، پایان دوره شش ساله ابتدایی.
… دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم….

(هنوز در سفرم)

در مهرماه همان سال، تحصیل در دوره متوسطه را در دبیرستان پهلوی کاشان آغاز کرد.
… در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود…

(هنوز در سفرم )

از دوستان این دوره سهراب می توان محمود فیلسوفی و احمد مدیحی را نام برد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 13:45  توسط علیرضا  | 

بیایید!نترسیدفکر کردن که ترس نداره

در فکر تنهایی...

تا حالا چقدر احساس تنهایی کردی؟اصلا بذارید بهتر بگم تا حالا با تنهایی زندگی کردید؟نه تو رو جون اون کسی که برای اولین بار تو رو قسم داد به جون عزیزترین کست و تو هم فهمیدی که هنوز توی این کره ی خاکی یک نفر رو داری که برای تو عزیز باشه قسمت می دم که این نوشته ها رو بخونی.

به خدا این بار نوشتاری ننوشتم تا بتونم با شما راحت حرف بزنم.آره داشتم می گفتم که تنهایی تو زندگی تون سرک می کشه یا نه.خوشحال باشید که اگه سرک می کشه تو زندگیتون.آخه اگه سرک نکشه شما مزه ی خوشی و شاد بودن رو هیچ وقت احساس نمی کنید اگر هم تا حالا تو زندگی تون سرک نکشیده خوشحال نباشید چون قرار در آینده ای نزدیک به سراغتون بیاد و مزه ی همه ی خوشی هایی که تا حالا کشیدید رو خنثی کنه.(بهترین راه، آمادگی خودتون که بتونید با اون روبرو بشید)

آهای کسی که داری این دست نوشته ی ساده و بی آلایش من رو می خونی،من میگم تنهایی، خوب نیست که آدم تو زندگی با تنهایی زندگی کنه خوب اونه که بتونی تو زندگی شخصی خودت منظورم از زندگی شخصی خودت اون باور و افکار هایی هستن که شما رو گاهی اوقات آزار می دن مثلا به یاد اوردن یک حادثه ی تلخ یا خاطره ی بد یا هرچیز دیگه ای که برای یک لحظه بتونه شما رو ناراحت کنه هست. آره اون وقت که آدم در کنار تنهایی احساس آرامش می کنه.

سرگیجه

تا حالا سرگیجه گرفتید؟تا حالا شده برای یک لحظه چشماتون سیاه بشه و هم زمان سرتون هم گیج بره؟

اگه این اتفاق برای شما افتاده بیاد امشب یادی از اون سرگیجه کنید و تودلتون برای یک لحظه بخندید.نه!منظورم این نیست که دیوونه بازی در بیارید. نه!!! منظورم اینه که برای یک لحظه به کار این روزگار بخندید.آخه تازگی ها روزگار دیگه با هیچ کس نمی سازه فکر می کنه که قرار یک فردوسی دیگه ای زاده بشه و دنیا رو با رستم و سهرابش متحول کنه.پس بیاد به حال این روزگار بخندیم نه سرگیجه ای که برای یک لحظه تمام فرمانهایی که از مغزمون صادر می شه رو مختل می کنه.

حتما شنیدید که می گن همه ی آدما قرار یک روز بمیرن.پس بیاد امشب بریم رو پشت بوم خونمون به روزگار بگیم:

ای روزگار بد ما امروز یا فردا می میریم و از این دنیا میریم،این تویی که میمونی و باید همینجوری بد بمونی.بیا تا وقتی که ما هستیم خودت رو اصلاح کن و با ما راه بیا.یادت نره این یه فرصت طلایی.

خیلی ممنون که خوندید.به قول بچه گل فروشای پشت چراغ قرمز،دست شما درد نکنه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 0:46  توسط علیرضا  |